کد خبر : 13948
تاریخ انتشار : دوشنبه 10 مارس 2025 - 14:51

شعراز جبارچراغک فعال فرهنگی واجتماعی؛

نمک نشناسی نتیجه ی زیاده خواهی است

در بلندی های شهرم مرتعی هموار و پست بود کآنجا جد و اجدادم به شادی می نشست

چرام آنلاین؛

در بلندی های شهرم مرتعی هموار و پست
بود کآنجا جد و اجدادم به شادی می نشست

در زمان شاه شاهان یا زمان میر پنج
خاندانم اندر آن مرتع بسی بردند رنج

گفت خانی با شرافت،گفت خانی با شرف
گفت از بالا و پایین،زین طرف تا آن طرف

سر به سر از آن توست ای خواجه ی صاحب کمال
پس نگیرد باجی از تو قلعه بان و کوتوال

بعد از آن خود کاغذی آورد و گفتا اکبری
این زمین سهم تو می باشد نه سهم دیگری

نام الله بر زبان آورد و یزدان را ستود
بعد از آن در انجمن آن نامه را امضا نمود

مُهر خانی برگرفت و نامه را مَمهور کرد
غرق شادی کرد مجلس را و غرق شور کرد

پیش خود خواند اکبری را نامه در دستش نهاد
گفت چون کاری زمینت، باش اهل بذل و داد

خواجه با شادی گرفت آن نامه را از خان و تَفت
شادمان اندر سرا و در حیاط خانه رفت

نام یزدان بر زبان آورد و از خان کرد یاد
بی درنگ آن نامه را خود لای قرآنی نهاد

در نهایت مِهرمه او کِشت را آغاز کرد
خویش را با بذر و سهل و خیش و جی دمساز کرد

زان میان آخوندی از ده یا که از شهر دگر
سیرتش اللهُ اَعلَم،صورتش قرص قمر

وقت خرمن رفت و شد مهمان آن شهر و دیار
تا دهندَش سهمی از آن کِشته و آن کشتزار

بعد از آن چون چند روزی خورد و آشامید و خُفت
در نهایت رو به اجدادم نمود آهسته گفت

خوب می دانم نمک پرورده ی خوانِ تو ام
همچو ناخوانندگان یک هفته مهمان تو ام

آرزو دارم که روزی را شوی مهمان من
نوش جان خود نمایی لقمه ای از خوان من…

از خجالت در بیایم با تو احسانی کنم
بهترین خلق خدا بر خویش مهمانی کنم…

پس به وقت رفتن و در موسمِ هجران او
پر نمود آن شَلّه را با حور و با انبان او

لاجرم چندین جوان از دیهِ ما با چند خر
شیخ را با آن وجوهاتش می بردند شهر

سالها بگذشت و روزی یک نفر با اقتدار
از غرورش پای خود بنهاد بر آن کشتزار

زین سبب چون قدرت خانی و خانبانی شکست
مُدّعی پیدا شد و بر کِشتگاه ما نشست

رفت و با اجدادم آن گردنکَشِ گردن کُلفت
هتک حرمت کرد و بدگویی نمود و ژاژ گفت

گفت کاین مرتع بِِدان آنِ من و زانِ من است
اندر این ره شیخِ شهرَم از گواهان من است

گفتشان بر آن زمین بالا گرفت و شد بلند
آن یکی با بیل پیش آمد دگر با یک کَمَند

یک نفر پیش آمد و گفتا چرا جنگ و جَدَل
می توان با شرع و شاهد این جدل را کرد حَل

در حقیقت هر دو از این داوری راضی شدند
هر یکی در جستجوی شاهد و قاضی شدند

حکم بر آن شد که گر لب تر کند شیخی ز شهر
با شهادت یا گواهی پشت تان آید به در

آن زمین با کرته هایش سر به سر از آنِ توست
شیخ ما تا سال ها بار دگر مهمان توست

جدّ من گفتا که می باید یکی را از سران
طرفه العینی فرستیم نزد آن صاحب قِران

تا بیاید بلکه با اندیشه و با رای خود
برنشاند این مدعی تا ابد بر جای خود

پس بزرگی از بزرگان و سری را از سران
خواجه گفتش تا رود در نزد از ما بهتران

بی درنگ آن پیک دانا با دو اسب راهوار
خود شتابان رفت تا با شیخ شهر آید کنار

عاقبت در ظهرگاهی چون سوار آنجا رسید
شیخ نیکو صورتی را در درون خانه دید

گفت: آقا، شیخنا، ای با مروت، ای سعید
هیچ می دانی که وَهنی بر من و مرتع رسید؟

هیچ می دانی دغلکاری به صد مکر و فسون
شد بر آن تا آن زمین از چنگ من آرَد برون؟

آن زمینی را که خود از کشتزارش خورده ای
وقت خرمن هم ز گندم هم ز جویش بُرده ای…

آنچه گفتم گر تو می دانی و بر آن باوری
آمدم تا شاهدی باشی به وقت داوری…

هیچ می دانی چو پاسخ داد شیخ بدکُنشت
در جواب پیک آن نیکو دل نیکو سرشت

گفت می دانم ولی خالوی خوب و با شرف
چون مضاعف من گرفتم سهم خود از آن طَرَف

گر چه من خود شیخَم و از پشت شیخی زاده ام
پیش حاکم رفتم و بر او گواهی داده ام

گر تو خواهی شاهدَت باشم به روز داوری
بره با گوساله آور با شرابِ ساغَری…

جبار چراغک: ۱۹ بهمن ماه:۱۴۰۳

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.